نقدی بر نقد*
مهلا ابرین – سکینه فرسنگی
نقد هر حرکتی مسلما آنرا در جهت درست یاری میرساند. در رابطه با نقد آقای محمودی نیاز به ذکر نکاتی لازم دیده میشود.چرا که گاه در آن برخی جنبه ها از نظر دور مانده و گاه از تفسیر های شخصی سخن به میان آمده و گاهی از مطالبی کلی که نیاز به باز شدن و ریشه یابی دارد به راحتی عبور کرده اند که رد شدن از آن ها برای کسانی که با این مسائل دست و پنجه نرم میکنند به راحتی ممکن نیست.
در بررسی شکست و یا پیروزی کمپین یک میلیون امضا باید این را نیز در نظر داشت که آیا هدف صرفا تغییر قوانین بوده است یا به راه انداختن موج آگاه بخش نیز در نظر گرفته شده با وجود عنوان تغییر قوانین حرکت کمپین با توده ها آغاز شد. روش کار ایجاد آگاهی در زنان و دغدغه حقوق برابر در زنان بود حتی بدون تغیییر دادن قوانین باز آگاهی از وجود آن ها لازم وضروری است بسیاری از تبعیز ها که روا میدارند به قدری طبیعی جلو میکنند که گاه خود زنان در قبال آن تغییر موضع میگیرند نشان دادن این تفاوت ها هنگامی که به صورت مدون ومکتوب (در کتاب قانون) در برابرمان قرار میگیرند نا برابری ها را هر چه صریح تر به رخ میکشند. علت برخورد حکومت با فعالان کمپین را نمیتوان در گیری آن ها با قدرت و قانون دانست زیرا که در ایران هر فعالیتی حتی اگر اجتماعی و فرهنگی باشد سیاسی تلقی میشود.
و اما در ارتباط با فعالان دانشکاه سیستان و بلوچستان ، به یقین در کشورمان جنبش زنان همچون سایر جنبش های اجتماعی کامل نیست و نیاز به تجربه اندوزی بسیار دارد. در نقد که آقای محمودی به فعالان دانشکاه داشته اند بیان این جمله "گویا دختران متولی آن جلسات خود چندان باوری به آن جلسات نداشتند" که اشاره به جلسات دفاع از حقوق زنان دارد از آنجایی که برداشتی شخصی است نارواست. و اما دلیل عینی که ایشان برای اثبات حرفشان عنوان کرده اند نداشتن خروجی مکتوب جلسات است در حالی که مباحث مطرح شده در جلسات انجمن مهندسی دانشگاه س وب در پاییز سال 1386 به صورت جزوه جمع آوری شده و در کتابخانه انجمن موجود بوده. و پس از آن نیز خلاصه هر مبحث به صورت مقاله در نشریه به چاپ میرسیده که به سادگی با نگاه به نشریات در آن تاریخ میتوانند به آن دست یابند. از طرفی برگذاری این جلسات خود دلیلی است بر غیر مناسکی بودن جنبش زنان در دانشگاه س وب . اما اینکه پس از انتخابات 88 تلاش فعالان جنبش دانشجویی در ارتباط با جنبش زنان به حالت تعطیل در آمده و پس از آن تنها به روز 8 مارس محدود شده میتواند تلنگری بر همه ما باشد. همان طور که میدانیم فضای بسته حاکم بر تمام جنبش های اجتماعی سایه افکنده اما گاه این فکر در میانمان وجود داشته است که پراختن به حقوق زنان ما را به حاشیه رانده و گاه نیز شاهد آن بوده ایم که توقعات دیگران بر این بوده که در این محدوده باقی بمانیم. از ماست که جبش زنان را با جنبش های اجتماعی دیگر پیوند زنیم و ریشه این سکون را در یابیم .
در ارتباط با رواج خشونت در بین فعالان معترض در دانشگاه س و ب مصداق عملی خشونت بار آورده نشده که بتوان این صفت را نسبت داد. اگر مصداق متن ادبی "فریاد های لبانی بسته" است بنا به آنچه در سطر های بعد می آید مصداق درستی نیست.
موضوع دیگری که در مقاله ی مذکور به آن پرداخته اند"سرکوب طبیعت زنانه است" سوالی که باید پرسید این است که تعریف طبیعت زنانه و مردانه چیست؟ آیا هر دو این ها امری نسبی نیستند که مرز روشنی ندارند. جنبش زنان گاه تند رفته و گاه ایستاده تا به آنچه خاستار آن است نظر بیندازد. در رابطه با اختیار زن بر بدنش و ارتباط او با فرزند جدال ها نموده است. امور جنسی را مورد بازبینی قرار داده و در ارتباطش با جنس دیگر کاوش نموده. آنچه امروز می گوییم این نیست که فرزند مانع پیشرفت است و امر جنسی امری منفور است. بلکه اعتراضمان بر شیوه رایج آن در جامعه است. آنجا که وظیفه اصلی زن را مادری میدانند که به روشنی حضور این فکر را در جامعه میبینیم هرم سنی اشتغال زنان غیر عادی است در اکثر نقاط جهان بخصوص در ایران شاهد تواتری بودن نیروی زن در بازار کاریم، که نشان نشان دهنده بازگشت زن به خانه پس از مادر شدن است. نقدمان بر چشمداشت های اجتماعی است که نقش پدر را به نطفه گذاری و تامین اقتصادی محدود میکند و تمامی وظایفی که در در گیری مستقیم با کودک است را بر عهده مادر میگذارند. در ارتباط با امورجنسی روی صحبت با خود امر جنسی نیست زیرا زن و مرد هر دو انسان اند و زن ها نیز همچون مردها خاستار لذت جنسی اند. نقد بر شیوه سنتی ازدواج است، بر نگاه جنسی به زن، بر تمکین بی چون وچرای زن از مرد و خدمتگذاری او که امور جنسی را در جامعه ای سنتی تبدیل به امری ترس آور و مردانه میکند صحبتمان بر نثر این کلمات نیست بلکه بر چگونگی آن هاست .
در مورد متن ادبی "فریادهای لبانی بسته" باید بیان شود که هر متنی برای هر فرد تفسیر متفاتی با دیگری دارد. از این میان متن ادبی به نظر قابلیت تفسیر پذیری بیشتری دارد به خاطر استعاره ها و تشبیه هایی که در آن به کار میرود. و از طرفی با احساسات و تجربیات شخصی نویسنده گره خورده و خواننده آنرا به ذهنیات و تجربه های شخصی خود میبرد. آنجاست که وقتی قصد نویسنده متن "فریادهای لبانی بسته" تلنگری بوده به خودش و دیگران بخاطر برخی واقعیت های نا عادلانه ای که برایمان عادی تلقی میشود و در سطور پیشین هم ذکری بر برخی از آنها رفت، تفسیر به "عصبیت" و "رویای جهانی زنانه" و "سرکوب طبیعت زن" میشود.که خوب، تفسیری است از خواننده و هر متنی لزوما تاثیری که نویسنده خواهان آن است را نمیگذارد. و بعد تعمیم آن به یک حرکت کلافی میشود سردرگم. به دور از تجربیات نویسنده: اشک های زنی که یکطرف پیمان ازدواج است ولی حقی برای خروج از آن ندارد، صورت کبود همسر اول و قتی قرار ازدواج چهارم گذاشته میشود، چشمان بهت زده دختری نوجوان وقتی به حجله مرد 60 ساله میرود و تجربیات دیگری که خود شاید نیاز به متنی جداگانه داشته باشد. تجربیاتی است که می تواند رویای ازدواج را چندشناک کند، واقعیت هایی در جریان، البته واقعیت های مثبتی نیز در جریان است و تجربه های مثبتی نیز برای رجوع وجود دارد اما چیزی که نویسنده را به سخن در آورده آن ها نبوده اند تلخی واقعیت هایی بوده که گاه عادت شده و گاه از چشم دور مانده و یا کوچک شمرده شده. هر چند در همه این تجربیات مردی تیز آن سوی جریان حضور دارد که دیده نشده اما انگشت اشاره نویسنده نیز سمت دیدگاه و فرهنگ و قانونی است که چنین میکند نه مردان که البته مردان منتفعان این جریانند و کسی که به آن ظلم شده زن بوده است و باز دفاع از حقوق زنان مقابله با حقوق مردان نیست و این به معنی نادیده گرفتن مردانی که حتی در دفاع از حقوق زنان همراهی میکنند نیست.
نابرابری ها هیچگاه محدود به قوانین نبوده اند بسیاری از عقب ماندگیها ریشه ای عمیق تر دارند. آنچه رفتار انسان ها در جامعه را میسازد. چشمداشت هایی ست که جامعه از آن ها دارد. این چشم داشت ها همواره در طول تاریخ زنان را به امور شخصی و خانه داری کشانده است و مردان را به امور اجتماعی مربوط ساخته اند. که با وجود از بین رفتن موانع قانونی و فیلترهای جنسیتی گوئی این چشم داشت ها همچنان در نهاد مردان و زنان باقی مانده است. توقع مردان اجتماعی با اطلاعات عمومی بالا آن ها را به سوی روزنامه خوانی کشانده. گاه نیز ظاهرا رقابتی برابر پیش رویشان گذاشته است، مثلا قانونی زن را از مدیر شدن منع نمی کند. اما آنچه میبینیم بیشتر اشتغال زنان در سطوح غیر مدیریتی است. اینجا نه دیوارهای قانونی بلکه اصطلاحا سقف های شیشه ای مانع اند تصمیمات مربوط به مدیریت نه در جلسات و مراوات قانونی بلکه در جمع های خصوصی و صمیمانه ای گرفته میشوند که زنان را در این جمع ها راهی نیست اینجا رقابتی برابر نیست که زنان رقابت را ببازند سرزنش ها را نمیتوان بدون تامل در ریشه ها با آسودگی خیال و نشسته در جایگاه قدرتمند حواله انسان ها کرد. مسلم است که حق ستاندنی است و با دلسوزی بدست نمی آیدو شهامتی قوی می طلبد.
در پایان جهانی که در آن نوع بشر فارغ از جنسیت، مذهب، قومیت و.... به حقوق انسانی خود دست یابد برایمان آرزویی است. اما واقعیت های جاری را نمی توان نادیده گرفت و بدون توجه به آن ها لبخند به لب از چنین دنیایی سخن برآورد و بدون نشان دادن عضو شکسته امید به بهبودی آن بست. آنجا که صحبت از حقوق هم جنس گرایان سر داده میشود ، حداقل تونسته اند فکر تلاشی پیوسته را حاکم کنند، نه در جامعه ما که فرد همجنس گرا اعدام میشوند. که نه تنها در قانون چنین است بلکه در افکار عمومی نیز امری است منفور.همچنین درباره حقوق اقلیت ها و زنان همچنان کفه افکار سنتی و غالبی سنگین تر است. وقتی زن و مرد برابر تلقی نمیشوند بحث جداگانه حقوق زنان پیش می آید تا دو کفه را برابر سازد و آنگاه آن دو را بالا برد.
*این مطلب در جواب نوشته « ما که مرد نیستیم. لااقل تو زن باش» نوشته شده است.
در این نوشتار سعی بر آن دارم تا تجارب شخصی خود را از مواجهه با جنبش زنان و گروهی از طرفداران آنان در دانشگاه سیستان و بلوچستان بنویسم و از این رهگذر نقدی بر این دوستان روا دارم. سابقه آشنایی جدی ترم با جنبش زنان به سال 86 برمی گردد، در آن سالها بحث کمپین یک میلیون امضا گل سرسبد این محافل بود، در نشستی که با برخی از مروجین این طرح در تهران داشتم تا حدودی با طرح آنان که جمع آوری یک میلیون امضا برای تغییر در برخی قوانین جمهوری اسلامی ایران( که حقیقتا عقل پذیر نبوده و عامل ظلم بیش از حدی بر زنان این آب و خاک ) است، آشنا شدم. آن طرح عملا با شکست مواجه شد که عمده دلیل آن جمع نشدن امضاهای مورد نظر بود. نقدی که من در آن روزها بر این طرح داشتم، چنین بود: همانگونه که اغلب جامعه شناسان فیمینیست قبول دارند، «فیمینیست هنگامی به موضوع مورد توجه خاص فیمینیست ها بدل می شود که دربرگیرنده بحث قدرت باشد.» در حالی که در آن روزها فمنیست های ایرانی تعریف مشخصی از قدرت ارایه ندادند و قبل از طرح سوالات نظری مهم پیرامون قدرت،حد آزادی انتخاب،نحوه اعمال قدرت،شیوه های کنترل و... یکباره به اخرین مرحله، تغییر در ساخت قانون و ساحت قدرت پریدند،نتیجه ان شد که با توجه به فشارهایی که از سوی حکومت و برخی گروهای فشار وارد می شد کمپین یک میلیون امضا نتوانست به مقصود خویش دست یابد،از سویی دیگر تعداد کثیری از امضاها طی مصاحبه های رودروی چند دقیقه ای جمع آوری شده بود که قطعا نمی توانست یک امضای کاملا آگاهانه و متعهد به حساب آید.اگر بخواهم نقد خویش بر این جنبش را جمع بندی نمایم باید بگویم این جنبش به جای حرکت در جامعه و ایجاد آگاهی بخشی های لازم در توده ها، به سمت قدرت گام برداشت و زودتر ازموعد وارد درگیری های سیاسی قانونی شد و در نتیجه از دست یافتن به مقصود نهایی خویش باز ماند.
در دانشگاه س و ب متاثر از آن فضا، بحث زنان و کمپین موضوع داغ جلسات دانشجویی بود که اگر اشتباه نکنم تعدادی امضا از دانشجویان این دانشگاه نیز جمع آوری شد.البته فعالیت در دانشگاه س و ب محدود به جمع آوری امضا نبود و جلساتی از سوی انجمن های اسلامی پیرامون مباحث زنان برگزار می شد،ولی گویا دخترانٍِ متولی آن جلسات خود چندان باوری به آن جلسات نداشتند! چراکه هیچ گاه خروجی مباحث آن جلسات را به صورت مکتوب در نشریه ای ارایه نکردند یا تحقیقی متکی به آن انجام نداند.
همانگونه که مستحضرید در سالهای بعد تشکیلات انجمن اسلامی دانشجویان تعلیق و عملا از فعالیت محروم شدند(البته تشکل هایی حکومتی/جعلی با عنوان انجمن اسلامی در دانشگاه ها ایجاد شد،دانشگاه ما نیز بی نصیب نماند) روند عدم تشکل یافتگی در فضای ملتهب پس از انتخابات ریاست جمهوری 88 با قلع و قمع نمودن تشکل های رسمی تشدید یافت که نتیجه آن رویش جنبش های اجتماعی و فعالین جدید در عرصه دانشگاهی و غیر دانشگاهی شد. فعالین حقوق زن در دانشگاه س و ب و نیز از این قاعده مستثنی نبودند.در همین جا لازم می دانم از شجاعت و جسارت تمامی فعالین سیاسی اجتماعی که در این برهه پر خطر حاضر به فعالیت در این فضای به شدت امنیتی گشته اند قدردانی نمایم و اگر در سطور آینده نقدی بی پروا بر گروهی از این فعالین روا میدارم ناشی از قدر ناشناسی نیست. همانطور که قبلا اشاره کردم از مهمترین ویژیگی فعالین و فعالیت های این دوره نداشتن انسجام تشکیلاتی و به طبع آن بی نظمی و ساختار نیافتگی بود.از سوی دیگر مبارزه ای پیاپی و کارزاری نابرابر در جریان است که خوب یا بد شواهد نشانگر این است که جنبش های اعتراضی پس از انتخابات چندی است که به دلایل متعدد از دست یابی به پیروزی باز مانده اند ، خستگی ناشی از مبارزه، دل سردی منتج ازعدم دستیابی به نتیجه دلخواه در کوتاه مدت،طولانی شدن پروسه مبارزه و عواملی از این دست باعث رواج خشونت ، عصبیت (و اکثر خصایل منفی طرف مقابل) در بین فعالین معترض شده است. برای نقد فعالین حقوق زن در دانشگاه س و ب از این تحلیل استفاده می کنم و چند خط از مطلب مهلا ابرین که در ویژه نامه 8 مارس نشریه بامداد چاپ شده است را به عنوان شاهدی برای مدعای خود می آورم. ابرین چنین نوشته است: «رویای چندشناک شب عروسی، لباسی از نفهمی بر تنی که خریداری شده، کراواتی از شهوت ...» این متن را می توانید یک بار دیگر بخوانید در سراسرش عصابنیت مذکور موج می زند. فعالین زن خود را درگیر با مرد،خشونت، تحقیر و... می داندد، اما آگاه باشند در این مبارزه برای کسب حقوق از دست رفته خویش باید با چشمانی باز حرکت کنند و مراقب باشند به صفاتی که خود آن را مطرود می دانند آغشته نگردند، شاید در نگاه اول رویای « جهانی زنانه» دلربا باشد ولی دست یازیدن به استدلاتی ضعیف برای نقاشی این رویا ، قلم را برای کشیدن نقاشی هایی دیگر که نشان دهند ستم بر زنان است آزاد می گذارد. از سوی دیگر این روزها به کرات مشاهده می شود که فعالین زن با سرکوب طبیعت خویش و حذف خواسته های طبیعی خویش به طبیعت زن حمله می کنند، به عنوان مثال به جای اینکه خواهان حق تصمیم در رابطه با تعداد فرزند، حق انتخاب شرکای جنسی و تجربه لذت جنسی باشند، فرزند را مانع پیشرفت، شریک جنسی را سو استفاده گر و آمیزش جنسی را امری منفور می دانند.
مناسکی شدن خواستار حقوق زن شدن یکی دیگر از نقد هایی است که به فعالین این دانشگاه وارد است، همه ساله در روزی خاص مثل 8 مارس عده ای به یاد زن و حقوق از دست رفته اش می افتند و با کارت پستالی انتزاعی زمین و زمان را به هم می دوزند و بعدش چون جرقه ای در تاریکی تا سال بعد خاموش می شوند.(امیدوارم این ویژنامه غیر مناسبتی شکننده مناسکی بودن اینگونه فعالیت ها باشد)
آمار های بدست آمده از فروش نشریات در دانشگاه س و ب حکایت از این دارد که تقریبا به ازای هر بیست پسر یک دختر، نشریه ای دانشجویی خریداری می نماید، و البته مشاهده جلسات دانشجویی که در سطح دانشگاه برگزار می شود نیز تایید کننده این آمار درد آور است. سوالی اینجا می خواهم مطرح کنم این است: مگر بر فروش نشریات یا جلسات دانشجویی فیلتر جنسیتی گذاشته اند؟!چرا دختران در مواردی که هیچ مانع جنسیتی برای مشارکت نیست خود عقب نشسته اند؟ در دنیایی که حق را باید گرفت که به دلسوزی نمی دهند، آیا این خود شما نیستید که بر عقب ماندگی خویش تاکید می کنید؟ شما که به حق بر طبل عدم تبعیض می کوبید، باید بپذیرید که در بسیاری موارد قافیه رقابت را باخته اید نه اینکه ظلمی روا می شود.
در پایان اگر بخواهم جمع بندی نمایم باید بگویم که سیر تطور تجربیات و خواسته های جنبش های اجتماعی در دنیا من را به این نتیجه می رساند در دنیایی که دوره صحبت از حقوق همجنس گراها سر آمده، کوفتن بر طبل حقوق زنان یا حقوق اقلیت ها کمی در عقب درجا زدن است، باید داد حقوق بشر را سر داد که به تبع آن نو بشر فارغ از جنسیت، مذهب، قومیت و ... به حقوق انسانی خود دست خواهد یافت.
* نشریه بامداد قبل از چاپ این شماره توقیف شد!
بر این مطلب نقدی وارد شده بود که در مطلبی جدا آن را خواهم آورد.


1.)حسن آیت مردی که تکیه کلامش " برای ثبت در تاریخ می گویم" بود و خود کارش را افشاگری علیه آنانی می دانست که " لباس خدمت برای خیانت به انقلاب به تن کرده بودند." با مرگ به تاریخ پیوست اما صفحات منتسب به او در کتاب تاریخ تاریک و پر ابهام است.

یکی از مشکلات عمده تاریخ خوانی در ایران، تاریخی نشدن رویداد ها ، اشخاص و اعمالشان است. و به خاطر دید ایدولوژیکی که در چند سال اخیر به تاریخ نگاریمان حاکم بوده پرسش های بی پاسخ و مسئله دار بسیاری در تاریخ معاصرمان به جا مانده است و هرچه زمان اتفاق افتادن حوادث به زمان حال نزدیک تر باشد این معضل بغرنج تر می شود. حکایت آیت و انقلاب فرهنگی را باید در دسته همین تاریخی نشده ها دانشت که البته در اینجا قرار نیست نوری به این تاریک خانه تابانده شود، بلکه می خواهیم آیینه ای باشیم هرچند کدر برای انعکاس نورهایی که صاحب نظران قبلا تابانده اند. ناگفته نماند که حکایت آیت و "ولایت فقیه" هم حکایت جالبی است که البته در این سطور از آن می گذریم.
حوادث چندین سال اول انقلاب را از زوایای گوناگونی می توان بررسی و تحلیل کرد که یکی از این تحلیل ها مبتنی بر تلاش گروهی از انقلابیون برای بیرون راندن و غیر انقلابی نمایندن دیگر گروهای رقیب است.
گروهایی چون فداییان خلق اقلیت در همان روزهای اغازین پس از انقلاب خود را خارج از دایره حاکمیت دیدند و راه تقابل و مبارزه مسلحانه را در پیش گرفتند. نهضت آزادی ها که سکان دار دولت موقت بودند پس از اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان خط امامی چاره ای جز استعفا نیافتند. دایره انقلاب تنگ و تنگ تر می شد و در این سالهای پرحادثه نوبت به انقلاب فرهنگی می رسید که حذف شدگانش نه فقط افراد و جریانهایی در رده های بالای حاکمیت بلکه شامل صدها استاد و دانشجو می شد که با عنواینی چون عدم صلاحیت اخلاقی از تدریس و تحصیل در دانشگاه ها محروم شدند.
بنی صدر که در چندین سخنرانی مخالفتش را با اینکه دانشگاه مرکزی برای احزاب و گروها شود اعلام کرده بود و نوعی از تصفیه دانشگاه ها را نیز خواستار بود اما پس از افشای نوار سخنرانی آیت مدعی شد که انقلاب فرهنگی طرح کودتایی از سوی حزب جمهوری اسلامی بر علیه دولت اوست. صحبت های حسن آیت ،دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی، در یک محفل خصوصی ضبط شده بود که محتوایی اینچنین داشت : "تصمیمی گرفته ایم که اخیرا می خواهد پیاده شود، این چیزی است که اگر بخواهد به دانشجویی خبرداده شود و زمزمه شود، فوری حریف می فهمد و آنکه باید بزند رویش، یک دفعه می زند.یعنی باید یک مرتبه اعلام شود و بعد دانشجوها و اینها رویش شروع کنند به تبلیغ کردن و سروصدا راه انداختن.گاهی اوقات عکس اش است بالا زمینه ندارد و باید از پایین شروع کرد... اینبار طرحی داریم که بابای بنی صدر هم نمی تواند جلویش را بگیرد ... بگذارید تا چهارده خرداد{59} همه چیز روشن می شود.البته شاید زودتر از آن روشن کنیم.مطمن باشید که نقشه آماده است و اصلا زیر و رو می شود ... دانشگاه تعطیل خواهد شد." بنی صدر صحبت های آیت، دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی را که در یک جلسه خصوصی مطرح شده بود به مثابه کودتا علیه خود دانست ، هرچند بهشتی به عنوان دبیرکل حزب طرح کودتا و توطئه را تکذیب کرد و صحبت های آیت را نظر شخصی وی دانست اما آیت صحبت هایش را تکذیب نکرد و گفت :" این ننگ است در نظامی که قانون اساسی آن ، تفتیش عقاید را منع کرده است در یک جلسه خصوصی دوستانه ، یک نفر جاسوس بفرستند که دام گستری و پرونده سازی کند". این دعوا به مجلس اول و جلسه رای اعتماد به اعتبار نامه آیت کشید ، احمد سلامتیان از مخالفان سعی در زیر سوال بردن صلاحیت آیت داشت اما سرانجام مجلس به آیت رای اعتماد داد تا او پس از عضویت در مجلس خبرگان قانو اساسی اینبار به عضویت مجلس شورای ملی نیز درآید.آیت با همان جدیتی که اضاف نمودن بند ولایت فقیه در قانون اساسی را دنبال کرده بود اجرای انقلاب فرهنگی را به همراه دوست و هم دانشگاهییش ابرهیم اسرافیلیان(رئیس وقت دانشگاه علم و صنعت) پیگیری کرد. اسرافیلیان بعدها در مصاحبه ای از همکاری دانشجویانی چون مجتبی ثمره هاشمی (مشاور ارشد احمدی نژاد) در اجرایی نمودن تصفیه و پاکسازی دانشگاه نام برد.
آیت در 14 مرداد 60 با شلیک بیش از 50 گلوله در جلوی منزلش به دست عوامل مجاهدین خلق(منافقین) به شهادت رسید. پس از گذشت سی سال هنوز به درستی نمی توان تشخیص داد آیا ادعای بینی صدر که می گفت هدف از انقلاب فرهنگی حذف وی و جمع کثیری از دانشگاهیان بوده و نه چیز دیگیری قابل اعتنا است؟ آیا نوار سخنرانی آیت به تنهایی برای صحت این ادعا کفایت می کند؟

2.) تحلیل ما از هدف انقلاب فرهنگی هر چه باشد به هرحال بنا به دلایل پیشینی و پسینی بسیاری در خردادماه سال 59 پس از تعطیل نمودن دانشگاه امام طی سخنرانی دستور تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را صادر نمودند که اعضا و شرح وظایف آن بعدها چنین آورده شد:
1-حجت السلام ربانی املشی(تصفیه، گزینش و پاکسازی موسسات) 2-عبدالکریم سروش 3-حسن حبیبی 4-علی شریعتمداری (کلیه امور مربوط به موسسات آموزش عالی) 5-محمدجواد باهنر (آموزش قبل دانشگاهی) 6-جلال الدین فارسی(جهاد دانشگاهی) 7-شمس آل احمد(ارتباط ستاد انقلاب فرهنگی با دیگر نهادها)
اینکه ستاد فوق از لحاظ قانونی چه جایگاهی داشت در هاله ای از ابهام است اما از کارکردهای این ستاد می توان به موارد زیر اشاره کرد: اخراج تعداد زیادی از اساتید ، دانشجویان و کارمندان دانشگاه های کشور در راستای اسلامی سازی دانشگاه ها، چاپ جندین جلد کتاب معارف پس از چند سال با کمک حوزه و البته انجام تغییراتی جزئی در سیلابس برخی دروس در رشته های علوم انسانی. اما تاثیرات انقلاب فرهنگی از دو منظر این روزها بررسی می شود عده ای معتقدند که کمر خم شده دانشگاه را با این کار و ادامه اش در سالهای بعد شکسته اند و البته در سوی دیگر کسانی هستند که دانشگاه را چموش و رام شده نمی دانند و بر طبل انقلاب فرهنگی دوم می کوبند و می خواهند دانشگاهی را که پس از 30 سال هنوز اسلامی نشده به ضرب راهی که گویا در این سی سال نیازموده اند اسلامی کنند.


ترجیح می دهم فعلا از شرح حوادثی که در روز اول مهر در دانشگاه س و ب بر من گذشت بگذرم ، از نگهبانی که بر سر پستش سیگار می کشید و وقتی به او معترض شدم به حکم انضباطی تهدیدم کرد! از درب خوابگاه که مانع ورودم به خوابگاه شدند و وقتی با مسئولی ارشد! تماس گرفتم در حین گفتگو از ایشان پرسیدم مگر خوابگاه زندان است؟ با متانت تمام جواب دادند: بلی! همچنین کاری به تحولات رخ داده در سیستم بسته مدیریتی دانشگاه و از جمله تغییرات و ابقائات مسئولین مربوط به امور دانشجویان نخواهم داشت. خلاصه همه و همه را فعلا وا می نهم که انتقال این شکوه ها و رنج های متحمل شده را به دانشجویان در بدو ورودشان چندان خوش آیند نمی بینم، و به قول دوستی : شب دراز است و اگر دوستان ما قلندرانی بیدار باشند در این درازای شب باز نوبت به نقالی ما می رسد.
برخی دوستان متقدم تر را به یک سال و اندی قبل بر میگردانم، به آخرین شبی که در ستاد انتخاباتی مهدی کروبی اخرین حرف ها را می زدیم، آن شب صحبتی با این مضمون داشتم که :" فعالیت دوستان در این مقطع از سیاست ورزی کشور را ارج می نهیم اما از دوستان دعوت می کنیم در فصول دیگر که چنین تب و تاب سیاسی بر کشور حاکم نیست و انتظار تغییرات سریع وجود ندارد نیز در عرصه فعالیت اجتماعی سیاسی بمانند.در آن روزها هیچ تصوری از حوادث پس از انتخابات نداشتم و به جد منتظر تغییر از بالا با حمایت پایین بودم، که البته تغییر ایجاد شد ولی به سبک و سیاق دیگری.
و امروز که بار دیگر فرصت حرف زدن با دوستان برایم فراهم شده توجه دوستان را به نظرات آقای رضا علیجانی جلب می کنم که دوران حاضر را دوران تعلیق استراتژی می داند ، شروع این دوران را باید پس از شکست اصلاح طلبان در نیل به خواسته هایشان از سالهای 78 به بعد جستجو کرد-( در این سالها بارها شعا اصلاحات مرد!زنده باد اصلاحات را شنیده ایم) علیجانی این سالها را روزگاری می داند که استراتژی رهایی بخش نداریم . شاید ایده داشته باشیم ولی راهی برای به عمل نشاند ایده ها نیست. روزگار ناخوشایندی است در بن بست ماندن، ولی علیجانی خود پاسخی به « چه باید کرد؟ » می دهد که مختصر چنین است : « صبر، اعتراض، انباشت و ارتباط » ( از همه دوستان دعوت میکنم متن کامل سخنرانی علیجانی که در جبهه مشارکت حوزه اراک سال 84 ارایه شده است را مطالعه نمایند) آری دوستان در این روزگار باید صبور بوده و انتظارات تغییرات سریع را نداشته باشیم ، اما این صبر هیچ منافاتی با معترض بودن ندارد و اصلا صبر و اعتراض با هم میتوانند راهگشا باشند وگرنه صبر به تنهایی به انفعال می انجامد و اعتراض بدون صبر به انتحار! و در ادامه نباید از تولید و انباشت فکر و اطلاعات و تلاش برای پی ریزی استراتژی جدید کوتاهی کرد و در این رهگذر باید ارتباط را با دوستان ، همفکران و دیگر گروهای مبارز حفظ نموده تا انکه صبح دولتمان بدمد.